تبليغاتX
وبلاگ توسط دکتر محمد سرابی زاده هک شد

وبلاگ توسط دکتر محمد سرابی زاده هک شد

این وبلاگ توسط((دکتر محمد سرابی زاده هک شد))

احساس سبکی

 

احساس سبکی میکنم تمام چیزهائی رو که مدتها بود روی دل هر دومون سنگینی میکرد رو با شروع من

بازگو کردیم حسابی با هم حرف زدیم حسابیه حسابی مثل دو تا آدم بزرگ و بالغ و حالا منتظر یه تصمیم

گیری ... امیدوارم  این ترسی که توی وجودمون هستش (مخصوصاْ... ) از بین بره و بتونه یه تصمیم

درست بگیره.

راستش خیلی فکر کردم ذهنم خیلی خستست خیلی ولی بازم احتیاج به فکر کردن دارم به منطقی 

فکر کردن اینقدر خسته بود که صبح نتونستم از خواب بیدار بشم به جای هفت صبح هشت از خواب بیدار

شدم اصلاْ تمیتونستم از جام تکون بخورم خلاصه یک ساعت دیر رسیدم سر کار حتی سر بیدار شدن با

مامانم هم .....  امیدوارم که هر چیزی که درسته و به صلاحمون همون بشه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 12:10  توسط پرنادوو  | 

 

اصلاْ حالم خوب نیست

فکرم خیلی خیلی مشغوله

شدیداْ با خودم درگیرم

یعنی چی میخواد بشه؟؟؟؟

این چی میخواد بشه ها دیوونم کرده!!!!!!!

خدایا کمکم کن

لطفاْ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 13:52  توسط پرنادوو  | 

زمستان

 

عجب هوائی شده بود دیشب

زمستون تازه داره خودشو نشون میده

اصلاْ سرد نبود فقط از آسمون میبارید

چه برفی

دلم میخواست ساعتها زیر این برف راه میرفتم و فکر می کردم

 چه ترافیکی شده بود یه دو ساعتی توی ترافیک گیر کرده بودیم

چون با هم بودیم اصلاْ نفهمیدم و بهم سخت نگذشت

در عرض دو یا سه ساعت نشده همه جا سفیدپوش شد سفید و زیبا

لذت میبردم وقتی آسمون رو نگاه میکردم که اینجور داره ازش میباره

خلاصه دیشبو خیلی دوست داشتم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 15:40  توسط پرنادوو  | 

:)

 

جمعه منو شهرزاد بدون اینکه به آقا حمیدوو اطلاع بدیم رفتیم فرودگاه ساعت ده دقیقه به چهار بود که

هواپیما نشست و ما منتظر اومدنشون بودیم دل تو دلم نبود و خیلی خوشحال بودم بعد از اینکه کلی با

شهرزاد با همدیگه صحبت کردیم تازه ساعت ۴:۳۵ دقیقه بود که از پشت شیشه دیدمشون و رفتیم

جلو ...  موقعی که صداشون زدم و گفتم که شماها دستگیرین آقا حمیدوو کپ کرد و خیلی خوشحال شد

چون اصلاْ فکر نمیکرد که ما بریم دنبالش و با همدیگه راه افتادیم طرف منزل خیلی خیلی روز خوبی بود و

من بعد از دو هفته انتظار بالاخره ... 

 

خدایا شکرت!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1383ساعت 10:59  توسط پرنادوو  | 

یک جنین در کنار جوی خیابان ولیعصر

 

 

این چیزی رو که امروز دیدم باورم نمی شد یعنی مگه میشه که آدم اینقدر سنگدل باشه که بتونه این

 کارو بکنه؟؟؟

توی خیابان ولیعصر وقتی که کارگر شهرداری میخواسته جاروش رو توی جوی آب بشوره میبینه که

عروسکی اونجاست و موقعی که نزدیک میشه متوجه یک جنین میشه!!!!

آدم بعضی وقتا چه چیزائی میبینه.

و دیدن یک زباله در کنار بیمارستان بهرامی که هنوز بند ناف این نوزاد نیفتاده بوده فکرشو بکنین که آدم

بچشو بذاره توی کیسه زباله و بذارتش کنار خیابون که یا یخ بزنه یا کسی متوجش بشه و اونو برداره و

اصلاْ عاقبت کار براش مهم نباشه.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1383ساعت 10:22  توسط پرنادوو  | 

دلتنگی


امروز خیلی دلتنگم اصلاْ خوب نیستم به طوری که حتی جواب ایمیل آقا حمیدوو رو هم ندادم. فقط وقتی

که ایمیلشو خوندم از شدت دلتنگی اشک تو چشمام جمع شد. مخصوصاْ اینکه امروز پنجشنبه هستش

و ما همیشه پنجشنبه هارو با همدیگه بودیم و این از همه چیز برای من سخت تره. و باعث دلتنگیه

بیشتر من میشه. میدونم خیلی بده که آدم نتونه جلوی خودشو نگه داره ولی خوب دسته خودم که

نیست.


دیشب هم با دوستم شهرزاد و چند تا از دوستاش که حدود ۱۰ - ۱۲ نفر بودیم رفتیم تاتر قهوه خانه زری

خانوم که واقعاْ زیبا بود. ولی اونجا همه بچه ها جفت جفت بودن و این دلتنگیه منو بیشتر کرد. چون تو

این مدت ما همیشه و بیشتر جاهای این مدلی رو با همدیگه رفتیم.میدونم که اینارو نباید اینجا بنویسم

ولی خوب کاریش نمیشه کرد چون میخواستم یه جائی خودمو خالی کنم :)


راستی آقا حمیدوو از گوا برام نوشته بود گفته بود که : شهر خیلی عجیب غریبه آدماش هم عجیبو

غریبن مثلاْ یدفعه یکی از کنارت رد میشه که مدلش ماله ۵۰ - ۶۰ سال پیشه به نظرم خیلی جالب اومد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1383ساعت 13:2  توسط پرنادوو  | 

آخرین ستاره:


توی یکی از هزار شب وقتی سرت رو بلند میکنی میبینی بین میلیونها ستاره یکی از اون ستاره های

خیلی قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب میکنه.


بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند می کنی و اون ستاره رو اونقدر تماشا میکنی تا بالاخره به خواب

میری.اما یک شب که سرت رو رو به آسمون بلند می کنی دیگه هیچ اثری از اون ستاره نیست.


اون موقعی است که تموم غمهای دنیا هری میریزه تو دلت بعد از اون شب تا مدتها دیگه سرت رو رو به

آسمون بلند نمیکنی. تا بالاخره بعد از مدتها میفهمی با رفتن اون ستاره باز هم زنده ای...


بازهم زندگی میکنی نفس میکشی و دنیای پیرامونت هنوز وجود داره . پس دلیلی نداره که نخوای به

اون میلیونها میلیون ستاره دیگه نگاه نکنی.


بعد از اون تصمیم هر شب میری و یکی از اون ستاره های خیلی قشنگ رو تماشا میکنی و باز هم یه

شب میری و میبینی اثری از اون ستاره نیست.


اما دیگه مثل دفعه قبل نا امید نمیشی و باز میری سراغ یه ستاره زیبای دیگه.


همشون میرن تا اینکه نوبت میرسه به آخرین ستاره ای که توی آسمون وجود داره اما آخرین ستاره هرگز

از بین نمیره...


چون تو با نهایت وجود دوستش داری...   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 14:33  توسط پرنادوو  | 

آدما مثل فنر ميمونن!


آدما مثل فنر ميمونن!


اگه تحت فشار باشن جمع ميشن


اگر هم كش بيان هيچ وقت كم نميارن


به نظرم قشنگ اومد جمله زیبائی بود گفتم اينجا هم بنويسم



+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 11:51  توسط پرنادوو  | 

وقتی بلد نیستی چجوری بگی خوب خبر نده :


چقدر بده آدمائی که نمی تونن خبر بد رو طوری بیان کنن که طرف مقابل کپ نکنه ولی همش دوست

دارن که همه خبرهارو اونا بدن و تو خبر دادن نفر اول باشن !!!!!!!!!



مثل امروز یهو نادیا بهم زنگ زد که هند زلزله اومده. و من یه حال خیلی بدی بهم دست داد سریع زنگ

زدم خدارو شکر زود هم موفق شدم که باهاشون ارتباط برقرار کنم  خوبه خوب بودن :) وقتی که صداشو

شنیدم یه  آرامش خاصی بهم دست داد و زدم زیر گریه ولی تا الان که دارم اینجا می نویسم هنوز حالم

جا نیومده خوب چیکار کنم دست خودم نیست.


خیلی تعریف میکنه به طوری که دلم می خواد هر طوری که شده اگه خدا بخواد یه سفر برم :)


میگفت که:  آرامش خاص خودشو داره و همه آدماش خوبن یه معبد زیبا داره به نام اوشو آشرام که یه

معبد خیلی بزرگه که  همه آدمهای درست و حسابی از هر جای دنیا میرن اونجا و عضو میشن که

براشون کلاسهای رسیدن به آرامش رو میذارن و به مدت یک هفته و یا یک ماه میمونن اونجا و وقتی که

میان بیرون به آرامش کامل دست پیدا می کنن و از خیلی چیزهای دیگه... که همش جذاب و قشنگ

بود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1383ساعت 15:53  توسط پرنادوو  | 

بالاخره رفت


:)



بالاخره آقا حمیدو رفت و من موندمو تنهائی. البته از حق نگذریم یه خواهر ماه داره که  دوست خیلی

خوبیه و نمیذاره که من تنها بمونم و همش منو لوسم میکنه :)


ظهر وقتی تلفنم زنگ خورد گوشیرو  برداشتم صداشو که شنیدم نمیدونین چه حالی شدم چون اصلاْ

انتظار نداشتم که بهم زنگ بزنه خیلی خوشحال شدم. از هند برام گفت می گفت: که خیلی جای خوبیه

و با همه جای دنیا فرق داره آدمهائی  رو می بینی که شاید دیگه هیچوقت تو زندگیت  نبینی جای

کثیفی هست ولی به جاش جذابیتهای خاص دیگه ای داره دوستش توی پوما زندگی میکنه و اونجا هم

جای توریستی هستش و از همه جا همه نوع آدمی میادش ولی هیچ کس با کسی کاری نداره و هر

کس دنباله زندگیه خودشه خلاصه که رازی بود حالا به مدت دوهفته هر چیز جدید و جذابی برام تعریف

کنه حتماْ اینجا می نویسم تا دوستانی هم که از اینجا دیدن میکنن لذت ببرن.  



 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1383ساعت 15:28  توسط پرنادوو  | 

:) :(

دیروز روز خوب و قشنگی بود وقتی که خانم.... بهم گفت که همه چیز عالیه و برو حال کن و لبخند رو روی

 لبش دیدم وقتی اومدم بیرون دلم میخواست از خوشحالی گریه کنم فریاد بزنم و هزار بار خدارو شکر

کردم انگار که حالم جا اومده بود انگار دنیا یه رنگ دیگه گرفته بود و همه چیز قشنگتر بود خدایا شکرت

واقعاْ مرسی و ببخشید از اینکه اینقدر من ناشکرم.


ولی از شب انگار که یه دنیا غم به من دادن خوشحالیم از بین رفت یه دفه به فکر جمعه افتادم آقا حمیدوو

داره میره هند آخه مگه میشه که آدم بتونه دو هفته رو تحمل کنه خیلی سخته و من اصلاْ دوست ندارم

امیدوارم که این دو هفته برام مثل برق بگذره چون من اصلاْ به این همه مدت دوری تا بحال عادت نداشتم

و دلم هم نمی خواد که عادت کنم .از حالا دلم تنگه :((((


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1383ساعت 10:45  توسط پرنادوو  |