امسال هم ولنتاين اومد ولي من برعكس هرسال
اصلاً روز خوبي برام نبود و از صبح يه جورائي حالم گرفته بود
ولي اشكالي نداره مطمئنم كه
اين نيز بگذرد...
راستی ولنتاینت مبارک!!!!
توي وبلاگ يكي از دوستاي وبلاگيم پسر جنوب مطلب قشنگي راجع به ولنتاين
نوشته بود كه قشنگ بود.حتماْ بخونیدش...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 18:58  توسط پرنادوو
|
یه روزی یه دخترکی داشت توی باغی قدم میزد که دید از اون دور دورا یه پسرکی پشت درختا ایستاده و
داره اونو تماشا میکنه اهمیتی نداد. روزها گذشت و این پسرک هر روز میومدو دخترک رو تماشا میکرد.
کم کم پسرک خودش رو به دخترک نزدیک کرد و شروع کرد به محبت کردن به اون تا اینکه این دوتا روز به
روز به همدیگه نزدیکو نزدیکتر شدن روزها گذشت ماهها گذشت و این دوتا بهم نزدیک و نزدیکتر شدن
دیگه دخترک هر روز به یه بهونه میرفت به باغ تا اون رو ببینه و اگه یه روز همدیگرو نمیدیدن اون روز روز
بدی میشد و اونا حوصله هیچ کسو نداشتن یک روز پدر دخترک از ته باغ اونا رو دید که دارن عاشقانه با
همدیگه صحبت میکنن و قدم میزنن چند روز اونا رو از ته باغ نگاه کرد و فهمید که دخترش خیلی به این
آدم علاقمند شده و این رو صلاح ندید موضوع رو با دخترش در میون گذاشت و گفت که من دیگه صلاح
نیمدونم که شماها....
تا اینکه روزی رسید که این دوتا بنا به دلایلی دیگه نمیتونستن با هم باشن و دخترک از فهمیدن این
موضوع مریض شد... روزها میگذشت و دخترک روحش مریض و مریضتر میشد و دوری پسرک براش سخت
و طاقت فرسا بود....
تا اینکه یه روز صبح وقتی که پدرش اونو از خواب بیدار میکرد هرچی صداش کرد دید که اون جواب نمیده
نگران شد رفت پیشش و دید که دخترک چشماشو برای همیشه بسته....
همون لحظه روح دخترک به پرواز در اومد و رفت پیش... و برای همیشه روح خودش رو در اختیار اون
گذاشت....
دیگه دخترک آزاد بود و برای همیشه و همه جا دنبال اون و مراقبش بود مراقب غذا خوردنش ... کار
کردنش... خوابیدنش... و خلاصه....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 11:1  توسط پرنادوو
|
خیلی بده که به یکی تکیه کنی و فکر کنی که اون آدم
میتونه تکیه گاه خوبی برات باشه
ولی بعد از مدتی بفهمی که اون از تکیه کردن تو به خودش میترسه!!!
یهو پشتت خالی میشه و به همه چیز شک میکنی به تمام زمانی که گذروندی مگه نه؟؟؟؟
تا حالا برای شماها پیش اومده؟؟
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1383ساعت 10:48  توسط پرنادوو
|
امروز توی سایت تپش فالم اين بود و منم به خاطر اينكه يه سري مسائل توي زندگيم هميشه يادم بمونه
ترجيح دادم كه اينجا بنويسمش:
بازآي ساقيا كه هواخواه خدمتم
مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
هم شما وهم يارتان كه هماكنون در دوري از هم به سر ميبريد مشتاق بازگشت به سوي يكديگر و
خدمت به هم هستيد و خوشبختانه مشكلي كه رخ داده بود نتوانسته است شما را نسبت به يكديگر
دلسرد سازد. بايد شكرانه اين را كه به زودي دوباره در كنار هم به سرخواهيد برد به جاي آوريد. از آنجا
كه خداوند متعال خواستار اصلاح هر دوي شما و پالايش روحتان بوده است، گناهان وجودتان در تحمل
اين سختيها شسته شده و هماكنون، تازه نفس و پاك، مسير صحيح را انتخاب خواهيد كرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 12:39  توسط پرنادوو
|
من برایت داستانی خواهم گفت
داستانی طولانی...
از غمی دیرینه در پایان ویرانی...
از دلی بی غم در شبی بیدار و بارانی!
داستانی از شکایتهای پنهانی...
بی سلام.. بی کلام.. داستان خروشانی...
داستانی که طوطی حرف ناسنجیده می گوید...
داستانی که پیر از موج دریا.. نور می جوید..
آتش گرمی که در یک باغ مهتاب.. می سوزد...
شیره روحی که در یک جام فریاد.. می جوشد...
داستانی می گویم که تا شب نیز باقیست...
راه دوریست آری! تا بیکران راهیست...
اینو تو وبلاگ دوست خوبم هاله دیدم و خیلی خوشم اومد خواستم که...
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 14:20  توسط پرنادوو
|
خيلي خوبه كه آدما ياد بگيرن كه از هيچ كس توقع نداشته باشن
ولي در عوض فكر كنن كه همه ازشون توقع دارن
من فكرميكنم كه اينجوري راحتتر ميشه هم كار كرد هم زندگي
و هم با اطرافيان كنار اومد.
مگه نه؟؟؟ 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1383ساعت 9:54  توسط پرنادوو
|