نميتونم نميتونم نميتونم 
يعني ديگه نميتونم ، خسته شدم ، داره يكسال ميشه و من همش دارم خودمو گول ميزنم كه
همه چيز براي من تموم شده ولي با باريدن اولين برف دوباره دلم گرفت ، دوباره ياد اون موقع
افتادم و دوباره ...
و دوباره به ياد كسي افتادم كه يك شبه همه چيزو فراموش كرد و پشتشو به من كرد ...
دلم مي خواست چشمامو باز كنم و ببينم كه تمام اين يكسال رو خواب بودم و همش الكي بود
و من تمام اون روزهاي خوب رو هنوز هم دارم...
دلم مي خواست به تمام آدمهائي كه دارن بهم ميخندن و ميگن ديدي اينم اون آدمي كه ميگفتي
با بقيه فرق داره بفهمونم كه ...
ولي افسوس كه خواب نيستم و همه چيز واقعيت داره و آدمها هم ...
(هنوز نمي دونم كه دارن راست ميگن يا نه؟؟؟!!!)
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 18:15  توسط پرنادوو
|
يه شروع جديد...
يه حركت نو...
يه فرناز ديگه...
مي خوام از نو شروع كنم...
مي خوام همه گذشته رو بزارم كنار و دوباره بعد از يك سال بگم...
سلام زندگي...
من تو چه خوابي فرو رفته بودم...
پس چرا من تو رو نمي ديدم و چرا چشمام رو به روت بسته بودم؟؟؟!!!
دوباره مي خوام شروع كنم ولي اين بار با يه چشم بازززز...
با يه چشمي كه ديگه كمتر اشتباه كنه...
و
فقط نگه چشم...
نگه اگه تو باشي من ديگه هيچ چيز نمي خوام...
و اگه نباشي من مي ميرم...
اين بار بدون تو هم زندگي هست...
سلام زندگي سلاممممممممم من اومدم منتظرم باش
+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1384ساعت 19:32  توسط پرنادوو
|
یه پائیزه دیگه هم داره تموم میشه...
مواظب دلت باش...
گه همییییییییییییییشه بهاری باشه...
مراقب لطافت روح مهربونت...
دردهای نگفته سازت...
درهای بسته خلوتت...
زمزمه های تنهائیت و غصه های ارغوانیت باش...
تا پائیز کاری که با زمین کرد با دل مهربونت نکنه...
یلداتون مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 10:27  توسط پرنادوو
|