تبليغاتX
وبلاگ توسط دکتر محمد سرابی زاده هک شد

وبلاگ توسط دکتر محمد سرابی زاده هک شد

این وبلاگ توسط((دکتر محمد سرابی زاده هک شد))

...........................................

............................. 

 تو همیشه به من یاد دادی که آدم باید بعد از تموم شدن یه رابطه به سرعت یه رابطه دیگه رو شروع کنه

پس چی شد ؟؟؟ چرا گذاشتی که تنها بمونی؟؟؟

تو که میگفتی اینکار اشتباهه !!!

پس چرا شروع نمی کنی؟؟؟

چرا میذاری تنها بمونی که اینهمه اذیت بشی؟؟؟

من که نتونستم ولی امیدوارم که تو بتونی...

مطمئن باش که کسی پیدا میشه که خیلی خیلی بهتر از من  لوست کنه ...

من که پیدا نکردم...

و بتونه اونی باشه که تو میخوای...

من که هیچ کس نتونست و نمی تونه برام مثل تو بشه...

پس شروع کن...

نذار که تنها باشی نمیخوام بشنوم که بگی من خیلی تنهام...

من نامرد نیستم ...

من مثل بقیه پسرها نیستم و ............

من میترسم...

ترس یه بهانستت...

و میترسم فراره ...

فرار از واقعیتی که داره منو دیوونم می کنه و به گلوم بد جوری فشار میاره...

امیدوارم که ترست از بین بره و بتونی اون چیزی رو که دلت میخواد  از نو شروع کنی...

و دیگه از هیچ چیز نترسی...

 

............................................

ولنتاینت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:52  توسط پرنادوو  | 

...

 

 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنن و

گنجشکها جدی جدی میمیرن...

آدمها شوخی شوخی زخم میزنن و

قلبها جدی جدی میشکنن...

تو شوخی شوخی لبخند میزنی و

من جدی جدی عاشق میشم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:37  توسط پرنادوو  | 

چرا چرا چرا؟؟؟

 

چرا آدم باید کاری کنه که فقط براش آه و حسرت و دلتنگی بمونه...

چرا باید میذاشتیم کار به اینجاها کشیده بشه...

چرا چرا چرا؟؟؟

یعنی سهم من از زندگی واقعاْ همین بوده؟؟؟

فقط آه و حسرت!!!

آخه چرا؟؟!!

شب که می خوام بخوابم... صبح که چشمامو باز میکنم...

همه و همه تو باشی و یه دنیا حسرت

یه دنیا حرفی که تو گلوم گیر کرده و دلم میخواد که فریاد بکشم

نه اصلاْ دلم می خواد که همشو بالا بیارم

دیگه حالم داره به هم میخوره حتی از آدمائی که بهم...

اینم جواب روراستیه من؟؟؟!!! یه عالمه علامت سوال

      نمیدونم اونی که این راه رو گذاشت جلوی پام و این پیشنهاد جدائی رو

بهم داد چی تو سرش میگذشت!؟!...

یعنی الان واقعاْ از این جدائی خوشحاله و داره لذت میبره؟؟؟

یا اینکه ....................................................؟

خیلی سوال از تو مغزم داره رد میشه که شاید هیچوقت به جوابش نرسم ولی...

امیدوارم که من اشتباه کنم و توئی که خودت رو مثل خواهرم به من نزدیک میدونستی

و میخواستی که من..... نشم از روی قصد اینکارو نکرده باشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:56  توسط پرنادوو  | 

:(

 

عجب هوائي شده امروز...

چه باروني...

وقتي پنجره رو  باز كردم دلم ميخواست مثل اون آدمائي كه داشتن بيرون راه ميرفتن ،

 ميرفتم و ساعتها قدم ميزدم و به خيلي چيزا فكر مي كردم...

اصلاً دلم ميخواست استارت ماشين رو ميزدم و ميرفتم شمال تنهاي تنها...

ميرفتم كنار دريا و به موجاش كه داشتن به طرفم حمله مي كردن زل ميزدم ...

ساعتها قدم ميزدم و بعدش مثل ديونه ها كه اگه كاري رو كه دلشون ميخواد انجام ندن خيالشون

راحت نميشه خيالم راحت شده بود و  برميگشتم...

...........................................

تازگيا آدم زده شدم از آدما خسته شدم چون احساس مي كنم كه همه مثل هم شدن همه فكر ميكنن

كه با بقيه فرق دارن ولي اصلاً اينطور نيست ...

به نظر من كه همه دارن عين هم ميشن ...

همه به آدم دروغ ميگن ...

فقط منم منم دارن ولي در واقع هيچي نيستن ...

اميدوارم كه من هيچوقت صداقتم رو از دست ندم و مثل بقيه آدما فقط ادعا نباشم...

دلم از همه آدما گرفته...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 16:39  توسط پرنادوو  |