چرا چرا چرا؟؟؟
چرا آدم باید کاری کنه که فقط براش آه و حسرت و دلتنگی بمونه...
چرا باید میذاشتیم کار به اینجاها کشیده بشه...
چرا چرا چرا؟؟؟
یعنی سهم من از زندگی واقعاْ همین بوده؟؟؟
فقط آه و حسرت!!!
آخه چرا؟؟!!
شب که می خوام بخوابم... صبح که چشمامو باز میکنم...
همه و همه تو باشی و یه دنیا حسرت
یه دنیا حرفی که تو گلوم گیر کرده و دلم میخواد که فریاد بکشم
نه اصلاْ دلم می خواد که همشو بالا بیارم
دیگه حالم داره به هم میخوره حتی از آدمائی که بهم...
اینم جواب روراستیه من؟؟؟!!! یه عالمه علامت سوال
نمیدونم اونی که این راه رو گذاشت جلوی پام و این پیشنهاد جدائی رو
بهم داد چی تو سرش میگذشت!؟!...
یعنی الان واقعاْ از این جدائی خوشحاله و داره لذت میبره؟؟؟
یا اینکه ....................................................؟
خیلی سوال از تو مغزم داره رد میشه که شاید هیچوقت به جوابش نرسم ولی...
امیدوارم که من اشتباه کنم و توئی که خودت رو مثل خواهرم به من نزدیک میدونستی
و میخواستی که من..... نشم از روی قصد اینکارو نکرده باشی